أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

164

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

كوشد ، ديگر « 1 » آنك آزاد را بفروشد ، سه ديگر « 2 » آن فرزندى كى بر پدر و مادر عاق باشد . تنبيه « 3 » : اى زبان را بغمز آموخته ، نفس آزاد خود را بشيطان فروخته « 4 » ، آتش عاقى و بىفرمانى برافروخته « 5 » ، و خرمن اقبال خود را بدان « 6 » سوخته ، ترسم كى فردا « 7 » چون بدان « 8 » دشت قيامت شوى « 9 » ، رهين « 10 » درد و ندامت شوى . « 11 » مصطفى صلع « 12 » گفت : « من غمز عند « 13 » سلطان جابر فقد دخل فى دم ثلاثة نفر . » گفت : هرك يك تن را پيش سلطان ستمكار غمز كند ، در خون سه كس رفته باشد « 14 » : هم خون خود ريخته [ 43 الف ] باشد ، و هم خون آن غمز كرده ، و هم خون آن غمز شنيده . اگر قصاص اين سه خونش « 15 » به دنيا نخواهند ، بعقبى بخواهند . از آن يكى به دنيا بود ، و آن دو ديگر بعقبى « 16 » . اگر به دنيا « 17 » كشتن روا « 18 » نباشد ، بعقبى بود ، و آنچ بعقبى بود ، نه بدان صفت باشد كى به دنيا بود . حكايت حجاج بن يوسف را بخواب ديدند ، بعد از چهل سال ، او را پرسيدند كى تو خون به ناحق بسيار ريختى ، ملك تعالى با تو چه كرد ؟ گفت : هنوز بقصاص يك خون گرفتارم . گفتند : آن كدام است ؟ گفت : عبد اللّه بن زبير را بكشتم ، چهل بار « 19 » بقصاص او مرا « 20 » باز كشتند « 21 » ، و سالى در اضطراب هر قصاص بماندم ، و هنوز درين چهل سال « 22 » از عهدهء آن « 23 » خون بيرون نيامده‌ام « 24 » . آن‌كس كى يك خون

--> ( 1 ) - دوم ( 2 ) - سوم ( 3 ) - در متن : بيت ( ! ) ( 4 ) - بفروخته ( 5 ) - از « آتش عاقى . . . » ندارد ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - فرداى قيامت ( 8 ) - در آن ( 9 ) - روى ( 10 ) - اسير ( 11 ) - + خبر ( 12 ) - صلى اللّه عليه و سلم ( 13 ) - در متن : + ذى ( 14 ) - سعى كرده باشد ( 15 ) - گروه ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - ندارد ( 18 ) - به دنيا ( 19 ) - بارم ( 20 ) - ندارد ( 21 ) - بكشتند ( 22 ) - « درين چهل سال » ندارد ( 23 ) - يك ( 24 ) - بدر نيامدم